X
تبلیغات
هفت خوان رستم
داستان کوتاه و متن
 سکوت تلخ
منم تنها و تو بی سر و صدا در سکوت خالی و پوچم قدم نهادی ... و آنجاست که رستم وجودم بیدار شد و تو را در آن هیاهوی مرگبار دید ...قدم نهادم و همان وجود پوچم را در میدان مرگ رها ساختم ...ولی دیگر دیر بود و وقت تمام... من مانده بودم با کلاه خود و اسب یکه تازم تنها و بی کس و تو رفته بودی تا انتهای فدا! با خود گریستم و به دنبال ردی از تو تمام میدان را تاختم... و آنجا یافتمت زیر خاطرات همیشگی و تلخ...اشک را در چشمانت دیدم که فریاد میزد از تنهایی و من در آغوشت گرفتم تا پاک گردد آن خاطرات تلخ ...و تو چشمانت را آرام و بی صدا بستی مثل آمدنت و دوباره رهایم ساختی در سکوت تلخ تنهاییم .  

|+| نوشته شده توسط حنانه در 89/10/08  |
 
 

متن داستان

رَمی



تا مي‌آمد خودش را از فشار تنه و شانه نجات دهد، يا ميانآن جمعيت چفت‌شده خود را به چپ بكشاند، در انبوه آن خيل عظيم رفته بود درمنتهي‌اليه سمت راست كه خلاف ميلش بود. هيچ اختياري نداشت، مي‌بردندش. و اگرنمي‌رفت حتما" زير پاي ميليون‌ها آدم سپيدپوش خشمگين كه نگاه‌شان به ستون‌هايسيماني جَمَره بود، له مي‌شد. سعي كرد متناسب با فشار ديگران محتاط پا بردارد وبگذارد عرق از صورتش سر بخورد و گرماي تند آفتاب بر مغزش بتابد، چون نيروي ديگري اورا بي‌اراده مي‌كشاند؛ بازوي زني سياه‌پوست كه از زير حوله‌ي سفيد بيرون مانده بود،درست شبيه مجسمه‌ي سنگي سياه‌رنگي كه صيقل خورده باشد، كشيده و صاف، با طراوتي كهفقط در بعضي از گلبرگ‌ها ديده بود، آن‌هايي كه انگار مخملي‌اند و پرزندارند.

چقدر دلش مي‌خواست خود را به آن سو بكشاند، در كنار زن قرار بگيرد وبا شوهرش قرينه بسازد، مثل دو بال كبوتر كه هر دو پرپر بزنند تا آن زني كه چهره‌اشديده نمي‌شد در گرماي ويرانگر نمانَد. اما جمعيت چنان در هم فشرده بود كه امكاننداشت.

صبح زود از بيابان‌هاي اطراف بيست و يك سنگ كوچك پيدا كرده بود، درهميان سفيد چرمي‌اش ريخته بود و حالا مي‌رفت كه از بيرون محوطه‌ي جمرات به هر ستونهفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: «شيطان را علاوه بردرون، در نماد هم بايد سنگباران كرد و راند.»

نه، اگر اين بازوي كشيده وقشنگ را، كه به طور ناگهاني از زير حوله بيرون افتاده بود، نمي‌ديد – او خودش رابهتر از همه مي‌شناخت، جوان سربراهي كه افتخار حج ، يك ماه پيش به طور ناگهاني نصيبششده بود – نمي‌توانست در برابر ستون جمره از خشم خود چشم بپوشد، محكم مي‌كوبيد، باجان و دل. همه‌ي دردهاش را در سنگ تمركز مي‌داد و پرتاب مي‌كرد. و اگر مي‌توانستصورت زن را آن هم فقط يك بار ببيند آرام مي‌شد، حال خوشي مي‌يافت و خود را مي‌سپردبه جمعيت كه او را برانند. اما حالا دچار حالتي شده بود كه خوابيدن در سايه‌يبرگ‌هاي خيس را هوس مي‌كرد.

بار اول كه اين چنين دچار خلسه‌ي ابدي شده بود،ده سال بيش‌تر نداشت. آن روزها خواهرش او را با خود به خانه‌ي همسايه مي‌برد كهوقتي با دختر همسايه گل‌هاي پارچه‌اي مي‌سازند، او گوشه‌اي بنشيند و نگاه‌شان كند. هميشه هشت اتوي گل‌سازي روي اجاقي سه فتيله‌اي بود كه با شعله‌ي آبي و زرد مي‌سوخت. ساچمه‌ي سر اتو را كه سرخ مي‌شد در گلبرگ‌هاي بريده‌شده مي‌گذاشتند تا قالب بيفتد وپيچ بخورد. حالا نيز به ياد مي‌آورد كه هميشه آن اتاق كوچك كنار آشپزخانه گرم بود،به خصوص در آخرين روزي كه او به آن خانه پا گذاشته بود، گرما آدم را كلافه مي‌كرد واو چنان دلش سر آمده بود كه بعدها هر وقت انتظار كسي را مي‌كشيد ياد آن روز وبيش‌تر ياد حادثه‌ي آن روز مي‌افتاد. اين كلافگي زماني به اوج رسيد كه كار ساختنگل‌ها يكنواخت به نظر مي‌آمد، و حتا گفتگوي دخترها ديگر تازگي روزهاي قبل را نداشت. گربه‌اي هم بر درگاه اتاق نشسته بود و چنان آرام پلك مي‌زد كه آدم خوابشمي‌گرفت.

همان وقت دختر همسايه از خواهرش پرسيد: «چرا لب‌هاي داداشتاين‌جوريه؟»

«براي اين‌كه تا چهارسالگي پستونك ميكيده.»

و حالا هنوزهم هركس او را مي‌ديد مي‌توانست اين‌جور تصور كند كه او تا چند روز پيش پستانكمي‌مكيده. به خصوص وقتي مي‌خواست دود سيگارش را بيرون بدهد بيش‌تر توي ذوق مي‌زد،دندان‌هاش هم پيدا مي‌شد.

خواهرش گفت: «آدم خودخوريه، اما من خيلي دوستشدارم.»

دختر همسايه گفت: «پسر ماهيه، كله كوچولو!» و بهش لبخند زد و دسته‌يموي بورش را با يك حركت داد پشت سر. همان وقت او چشمش به بازوي سفيد و نرم دخترافتاد، ناگاه لذت عجيبي در خود حس كرد كه تا آن وقت به وجود آن پي نبرده بود، رخوتيشيرين روي پوست و پرشي در پلك‌ها. حس كرد لاله‌ي گوشش به حركت درآمده و پوست سرش بهعقب كشيده مي‌شود. آن وقت پنجه‌اش - يادش نمي‌آمد كدام دست – از هم باز شد، يكي ازاتوها را برداشت و روي بازوي آن دختر گذاشت و بعد همه چيز تمام شد. بوي گوشت سوختهآمد، دختر جيغ كشيد و گريه كرد و همه چيز واقعا" تمام شد، چون ديگر هيچ‌گاه نتوانستبه آن لذت دست پيدا كند.

خواهرش گفت: «چرا اين كارو كردي، جونور؟» و يككشيده خواباند بيخ گوشش و به چشم‌هاش زل زد: «چرا اين كارو كردي؟»

«جايآبله‌ش ناصاف بود.»

در همان لحظه ياد داستان بلدرچين و برزگر افتاد و به اينفكر كرد كه چرا برزگر به زندگي بلدرچين توجهي ندارد، و نمي‌دانست چرا ياد اينداستان افتاده است، بعدها هم نفهميد.

حالا با گذشت آن همه سال، باز آن حالترا يافته بود، رخوت تمامي بدنش را گرفته بود. علاوه بر آن حالتي ديگر در وجودش تابمي‌خورد كه مي‌دانست از هوش و دانايي بالاتر است. به يك جذبه‌ي عميق روحاني رسيدهبود كه به خاطر آن محيط دلش مي‌خواست فرياد بزند، مثل بخار در تن خيس از عرق خودمي‌رقصيد و باز منجمد مي‌شد، و همه‌ي اين كيف به شكل بازوي زني عريان در مي‌آمد كهحالا دو سه قدم جلوتر از او، با فاصله‌ي پيرمردي سياه و چاق در سمت چپ، دوش به دوششوهرش اريب مي‌گذشت. اما با هر قدم انگار شاخه‌ي درختي را مي‌تكاند.

كاشلحظه‌اي سر برمي‌گرداند يا لمحه‌اي صورتش را به طرف راست مي‌گرفت، و يا دست‌كممتوجه بازوي خود مي‌شد كه ببيند چه كرده است، اما او هم مانند ديگران چنان خيره‌يآن ستون‌ها بود كه انگار اگر سر برمي‌گرداند زندگي‌اش را مي‌باخت.

خواست بهستون‌ها نگاه كند و آن پوست قهوه‌اي براق را از ياد ببرد، اما مگر مي‌شد؟ اختيار ازكف‌اش درآمده بود. يكي غريو مي‌كشيد، يكي مي‌گريست، يكي ناله مي‌كرد و يكيمي‌خواند: «ما را به غمزه كشت و قضا را بهانه ساخت.» تكرار هم مي‌كرد. و اومي‌دانست و حتم داشت كه امروز كشته خواهد شد، و از او خواهند پرسيد كجا كشته شدي؟او جواب خواهد داد زير دست و پا. نه، زير دست و پا هم اگر مي‌مرد دلش مي‌خواستلااقل يك نظر صورت زن را ببيند.

با حركتي تند شانه كشيد و به سوي زن خيزبرداشت، سعي كرد خود را به او برساند و هرچه تقلا كرد، دانست كه باز – همان‌طور كهبوده – عقب مي‌ماند. عرق از سر و صورتش مي‌ريخت و آفتاب مستقيم مي‌تابيد. صداها بهصورت يك كُر عظيم غيرقابل فهم درآمده بود كه فقط ممكن است جمعيتي در راه پايانگرفتن عمر دنيا، از خود به جا گذارد، يا نه، همه‌ي آدم‌هاي صحراي محشر بودند، بيآن‌كه كسي كسي را بشناسد، هر كه براي دل خودش مي‌خواند و همه به سوي يك ستون برنزهپيش مي‌رفتند.

تا آن وقت راهي به اين دوري نرفته بود و آن همه آدم كه همهحالي غريب داشته باشند نديده بود. جمعيت دور خودش مي‌چرخيد، در جا مي‌زد و مثل موجكش و قوس مي‌آمد، بي‌آن‌كه از هم جدا شود. شنيده بود كه بايد ششدانگ حواسش را جمعكند كه همان‌طور سرپا بماند. شنيده بود روز قبل مردي كه مي‌خواسته نعلينش را بردارديا خواسته كه مسيرش را عوض كند و يا شايد حواسش پرت بوده، زير دست و پا ماندهاست.

ناگاه ياد دختر همسايه افتاد كه گفته بود: «الهي با خاك‌انداز جمعتكنن.» و حالا اگر بود، با همان بازوي سفيد و همان اتو، او قبول مي‌كرد كه اول بهآرامش دلخواهش دست يابد بعد با خاك‌انداز جمعش كنند. به خود نهيب زد و احساس شرمكرد، دست به هميان برد و سنگ‌ها را لمس كرد و سر برگرداند كه نگاهش به ستون‌هاباشد، اما فقط آن ستون گل‌بهي‌رنگ را مي‌ديد كه مدام از او دور مي‌شد. بي‌اختيارتقلا كرد كه يك قدم جلوتر برود. اگر مي‌توانست خود را به زن برساند، سنگ‌ها را دورمي‌ريخت، بازوي زن را مي‌گرفت و اتوي داغ را چنان به آن مي‌چسباند كه زن جيغ بكشد وسر برگرداند، آن‌وقت حتما" گريه هم مي‌كرد. بعد همه‌چيز تمام مي‌شد.

يادميوه‌ي ممنوع و آدم ازلي او را به خود آورد، سر برگرداند؛ غريو شادي، نهر آفتاب،سيل به هم آميخته‌ي انسان و همه سرازير به تنگه‌ي منا. ناليد: «مِن شَر الوسواسِالخناس.» و فكر كرد: «آنچه مي‌زني حساب نيست، آنچه مي‌خورد حساب است. هفت سنگ بهاندازه، هر شيطان هفت سنگ كه هفت، عدد كثرت است. يعني بي‌شمار. نشان كن و بزن. آن‌گاه سه بت، سه مظهر شيطاني در زير پاي تو به زانو درمي‌آيند، فاتح تويي.» اين‌هارا جايي خوانده بود، فرياد زد: «لبيك، لبيك.»

يك لحظه براي آخرين نگاه به چپبرگشت؛ و حالا ديگر خيلي دير شده بود، چون هر چه نگاه كرد آن زن را نديد. انگار آبشده و به زمين فرو رفته بود. كدام طرف؟ و مگر مي‌شد؟ نه طرف چپ، نه جلو، نه زير دستو پا، اصلا" نبود. درست همان‌طور كه او تصور مي‌كرد بازي را باخته بود. مي‌خواست ازآدم‌هاي دور و بر بپرسد: «شما او را نديديد؟ نفهميديد از كدام طرف رفت؟» با هجومياعتراض برانگيز خود را از وسط جمعيت بالا كشيد و قيقاج رفت، با فشار، با زور و بادست‌هايي كه دو نفر را به دو سو پرت مي‌كردند، اما هر چه رفت بيهوده. لحظه‌اي را درنظر آورد كه پديده ناپديد مي‌شود و آدم درمانده و عاصي تا آخر عمر به اين فكرمي‌كند كه يك خلأ بزرگ در زندگي‌اش هست. اين لحظه را شايد پيش از اين هم ديده بود،پيش از آن‌كه دخترها بساط گل‌سازي را جمع كنند و پيش از سرد شدن اتوها مي‌بايستكاري مي‌كرد. يكي را برمي‌داشت و درست مي‌گذاشت به صاف‌ترين نقطه‌ي آن بازوي سفيد،و گذاشته بود.

اما حالا ديگر چطور مي‌توانست با آن خستگي پاها، درد ستونفقرات و ناتواني تن، حتا يك قدم بردارد. و به كجا مي‌رفت؟ گفت: «لبيك.» نمي‌خواستمديون خود باشد، و شده بود. كاش همان‌وقت با يك جهش به او مي‌رسيد و ستونگل‌بهي‌رنگ را چنان مي‌فشرد كه از زير انگشت‌هاش خون بزند بيرون. آن‌قدر خشمگين بودكه كسي نمي‌توانست او را با ديگران همآواز نداند. از دور به نظر مي‌رسيد كه با آنلب‌هاش انگار غريو مي‌كشد. و جمعيت او را به پيش مي‌برد.

گرما و نگاهديگران، هميشه بي‌دليل او را ياد بچگي‌هاش مي‌انداخت، آن‌وقت‌هايي كه هنوز اجازهداشت با دخترها و پسرهاي كوچه، در حياط خانه‌شان « مجسمانه » بازي كند.

يك نفرمي‌گفت: «ماماما ، چه چه چه ، مجسمانه !» و بين بچه‌ها قدم مي‌زد، نگاهشان مي‌كرد وبعد مي‌گفت: « درحالت ميوه چيدن.»

همه‌ي بچه‌ها مجسمه مي‌شدند در حالت ميوهچيدن، و بعد بهترين مجسمه فرمانروا مي‌شد.

«ماماما، چه چه چه ، مجسمانه » ودختر سيزده چهارده ساله‌اي را زير نظر داشت كه بر اثر دويدن صورتش گل انداخته بود،گفت: « درحالت نگاه كردن به خورشيد.»

كوچك‌ترها سر بلند كرده بودند و واقعاً خورشيد را نگاه مي‌كردند و نور تند آفتاب چشمشان را حتّی اگر بسته بود، مي‌زد. اماتنها آن دختر بي‌آن‌كه به خورشيد نگاه كند، جايي بين شاخه‌ها را نگاه مي‌كرد، وحالت آدمي را گرفته بود كه محو تماشاي ماه باشد؛ يك دست به كمر، دست ديگر به موازاتگوش چپ، شكل يك گل بازشده، با چشماني بسته، و چند تار موي سياه كه بر پيشاني‌اش باباد مي‌رقصيد.

او وقت گذراند و بيش از همه‌ي دورها، بچه‌ها را به همان شكلنگه داشت. بعد با دقت به آن دختر نگاه كرد كه پلك‌هاش مي‌لرزيد و دندان‌هاي سفيدشبين لبخند برق مي‌زد.

وقت زيادي گذشته بود. مي‌بايست يك نفر را انتخابمي‌كرد و نمي‌توانست دل بكند. بعد بي‌اختيار، بي‌آن‌كه دليلش را بداند، جلو رفت، بااحترام و تقدس و نه از روي غريزه، جلو دختر ايستاد كه درست سرخي صورتش را ببوسد وبگويد: «تو.» اما دختر در همان لحظه از حالت مجسمه درآمد و به او خنديد. خنده‌يزنانه‌اي كه او را خجالت‌زده كرد.

ديگر چطور مي‌توانست خود را ببخشد؟ كوتاهياز خودش بود. مثل هميشه پيش از آن‌كه فكر كند، در حالت بهت و ترديد، چيزي را كهمي‌خواست از كف داده بود. با گريه خواند: «سرانگشت‌هاي دستم پينه بسته ...»

ناگهان مثل آدمي كه از لاي خزه‌های ته دريا نجات پيدا كرده باشد، خودرا رها يافت. زمين زير پاهاش ناهموار مي‌آمد، و ديگر از همه طرف لای آدم‌ها نبود،نسيم را روي گردنش احساس كرد. موج سيل‌آسا مي‌رفت و او تنها مانده بود، بر تلي ازسنگريزه. آن‌وقت در ميان ناباوری زن را ديد كه اريب مي‌رفت و هنوز فكری به حال آنحوله‌اش نكرده بود. و بازوي طلايي‌اش امتداد مي‌يافت، در آرنج شكن برمي‌داشت و درحوله‌ی حريرمانند سفيدي پنهان مي‌شد. در كنار عضله‌ي بازو، جاي آبله هم بود، ولي ازدور به چشم نمي‌آمد.

براي كشف آن لذت ابدي چشم به زن دوخت، قلبش تندتر زد،رخوتي شيرين روي گونه‌هاش دويد، پلك چشم‌هاش پريد و حس كرد لاله‌ي گوشش به حركتدرآمده و پوست سرش به عقب كشيده مي‌شود. آن‌وقت بي‌آن‌كه بداند كجاست به يك ستونسخت تكيه داد و بر توده‌اي از سنگريزه نشست، از خستگي نشست، و منتظر ماند تا زنسربرگرداند. مي‌دانست كه برمي‌گردد. دست‌هاش را جلو برد و گفت: « خواهر جان، من جانور نيستم، من گرمم شده، من تشنه‌ام، من مي‌خواهم زير برگ‌های خيس بخوابم .»

زن اخم‌هاش را توي هم كرد و مقابلش ايستاد، مي‌خواست سنگ‌ها رابزند، اما مردد بود. نمي‌خواست يا نمي‌توانست بزند. با جمعيت رفت، نيم‌دور چرخيد وعاقبت درست روبروی او ايستاد، مثل ديگران هفت سنگ را هفت بار به او كوبيد ورفت.

ارديبهشت 1364

                                " شیطان درون " 

     بهتر است ابتدا به خلاصه ای ا داستان بپردازیم که به شرح زیر است... داستان از مردی شروع می شود که جمعیت انبوهی از زایران در حال کشاندن وی به سویی غیر از مقصد او هستند و او در تقلای رهایی از این وضعیت و رسیدن به صحنه ای بود که چندی پیش او را در خلسه ی خود فرو برده بود. بازوی زنی سیاه پوست که به تشبیه وی همچون مجسمه ای صیقل خورده، کشیده و صاف همچون گلبرگ گل ها بود، وی را به خود جلب کرده بود. آن روز برای مراسم حج راهی شده بود و در بین راه هفت سنگ برای زدن به ستون هایی که خارج از محوطه ی جمرات بود، برداشته بود. با قدرت تمام به ستون ها میکوبید و در این حین به یاد بازوی آن زن سیاه پوست افتاد که چگونه وی را از خود بی خود کرده بود. جوانی سر به راه بود که یک ماه پیش افتخار حج نصیبش شده بود اما در مقابل آن صحنه نمی توانست از خشم خود بکاهد. آرزوی دیدن حتی یک لحظه ی چهره ی آن زن را داشت.

     به یاد خاطره ای از کودکی اش، هنگامی که 10 ساله بود افتاد. نخستین بار هنگامی که بازوان سفید رنگ دوست خواهرش را دید، لذت عجیبی در خود احسااس کرد تا آن لحظه چنین تجربه ای نداشت. حالتی عجیب در وی به وجود آمد و نا خودآگاه یکی از اتو های اطراف را برداشت و روی بازوی دختر گذاشت و همه چیز واقعا تمام شد چون هیچ گاه نتوانست به آن لذت دست پیدا کند. آن روز، در مورد آن زن ساه پوست نیز چنین احساسی را داشت. زمان طولانی را صرف دنبال کردنش کرد اما سیل عظیم جمعیت او را به سویی دیگر می کشاند. سر انجام پس از کوبیدن هفت سنگ به ستون، زن را گم کرد. در گوشه ای، به صخره ای سخت تکیه داد و بر روی انبوهی از سنگ ریزه نشست. ناگهان آن زن به طرفش آمد و می دانست که سر بر می گرداند و او را میبیند. زن می خواست سنگ ها را بزند اما مردد ماند. با جمعیت رفت و نیم دور چرخید و دوباره مقابلش ایستاد. این بار مانند دیگران هفت سنگ را هفت بار به او کوبید.

     در نگاه اول، می توان نوعی تنش درونی در شخصیت اصلی داستان را مشاهده کرد که گویی تجربه ای متفاوت را یکبار در کودکی و باری دیگر در جوانی داشته است. در اینجا به دو مورد از جزییات آن احساس عجیب توجه میکنیم. " لذت عجیب، رخوتی شیرین ". منبع هر لذت و رخوت، نوعی تمایل درونی و هوسی است که میتواند حتی نیاز به آشامیدن و یا غذا خوردن را سبب شود. در اینجا آن هوس درونی، شخصیت اصلی داستان را در کودکی، متمایل به گذاشتن اتو روی بازوان دخترک ساخت که می تواند همچون نوشیدن آب برای رفع تشنگی و یا خوردن برای رفع گرسنگی باشد. این بار به نوعی برای رهایی از هوس. تجربه ای که در جوانی دوباره با آن روبه رو شد و با یاد آوری خاطرات کودکیش، تمایل به همان کار در وی به وجود آمد. حال اگر اندکی دقیق تر بنگریم میتوانیم به نوعی، به سیر اصلی که نویسنده قصد اشاره  به آن را داشته است، دست یابیم. چیزی که در طول داستان سعی در اشاره به آن را داشت، نوعی هوس درونی در فرد بود که سالیان درازی آن شخص این هوس را در خود نگاه داشته بود و حتی در زمان موعدی که میبایست از آن خلاصی میافت- که طبق رسوم اسلامی با زدن هفت سنگ به ستون ها از شر شیطان رهایی می یابند- نتوانست بر هوا و هوس خود غلبه کند و حتی در حین انجام آن( راندن شیطان ظاهری)، به یاد بازوان آن زن می افتاد.

     نوعی دیگر از تضاد ها را می توان در زمان کودکی شخصیت داستان یافت. نگاه معصومانه و موهای بور و لطیف پسرک و نوازش دختر، در مقابل احساس عجیب و لذت بخش پسرک از زیبایی بازوی دختر. و یا نوازش خالصانه ی دخترک و در مقابل سوزاندن بازوی او توسط پسرک! همچنین از سویی با توجه به تعاریفی که از حالت چهره پسرک در کودکی و حتی در جوانی شده است ( لبانی که نشان میداد گویا تا همین چند وقت پیش پستانک میمکیده) و تعریف خواهرش از وی که گفت خود خور است، نشان میدهد که گویا وی درون گراست.     

     این داستان ، با بر گرفتن از دید سوم شخص، که در آن راوی سیر داستان را بازگو می کند و همچنین یاد آوری خاطراتی که دائما در طول داستان تکرار میشد، به نحوی توجه و درک خواننده را از موضوع اصلی داستان آسان تر ساخته است. این داستان هم می تواند در واقعیت اتفاق افتاده باشد و هم بر گرفته از تخیلات نویسنده. اما چیزی که در هر دوی آن ها مشترک است، نماد هایی ست که در طول داستان می توان آن ها را پیدا کرد. به عنوان مثال می توان علت مطرح کردن حادثه ای که از زبان شخصیت اصلی داستان، درباره ی مردی که به هنگام حج می خواسته نعلینش را از روی زمین بردارد و یا خواسته مسیرش را تغییر دهد و یا حواسش پرت بوده و زیر دست و پا مانده است، اشاره کرد. مشابه همین اتفاق برای شخصیت اصلی داستان که حتی نگرانش بود که مبادا برای وی این اتفاق بیافتد، به نوعی دیگر اتفاق افتاد. وی در انتهی تاوان تغییر مسیر از جمعیت را داد.بر روی سنگ ریزه های پست ستون نشست و به او سنگ زدند.

     نکته بسیار جالبی که در انتهی متن بدان برخورد میکنیم، برخوردی است که زن سیاه پوست در انتهی با مرد داشت. " زن اخم‌هاش را توي هم كرد و مقابلش ايستاد، مي‌خواست سنگ‌ها رابزند، اما مردد بود. " از چه چیزی مردد بود؟ چراکه به نظر میرسید مرد از روی تغییر مسیر از جمعیت و یا حواس پرتی بر روی سنگ ریزه ها یی که پشت به ستون ها بود نشسته بود ( این نکته را میتوان از اینجا نیز متوجه شد که مرد در صحبت با خود گفت که می داند که زن سر بر میگرداند و او را میبیند چراکه مرد در محل ستون ها نشسته بود) و زن مردد بود که آیا باید آن را نیز با سنگ زد؟! این خود می تواند به نوعی نمادی از شیطان درون افراد باشد. مرد، با وجود جسم انسانی ای که دارد، اما نفس حیوانی و هوا و هوس وجودش، شاید به تعبیری او را به شیطانی تبدیل ساخته بود که در حقیقت آن شیطان نتیجه ی بی توجهی به کنترل هوا هوس اش بوده است.

     با توجه به برداشتی که از معنای نام داستان "رمی" ( سنگ پرتاب کردن)  و محتوای اصلی داستان، میتوان چنین تعبیری داشت که نویسنده به نوعی سعی در نشان دادن یک سنت دیرینه اما اشتباه در میان را داشت که برای دوری از شیطان تنها نباید به معنای ظاهری و از بین بردن آن از بیرون توجه کرد. چراکه هر انسانی، همچون شخصیت اصلی داستان، نفسی بر گرفته از هوا و هوس دارد که آن شیطان اصلی هر کس است. همان طور که مرد نیز در یاد آوری خاطراتش بدان اشاره کرد که " شیطان را باید از درون کشت "  

    

      

                        

      

           

 

|+| نوشته شده توسط حنانه در 90/05/10  |
 

                                   " فایده ی ادبیات و خواندن آن چیست؟ "

     مردم کشور ما به دلیل پشتوانه ی غنی و وجود آثار ارزنده ی ادبی به ادبیات گرایش زیادی دارند. ادبیات و به ویژه شعر فارسی، با فرهنگ ملی ما عجین شده و در تداوم هویت و خاطره ی تاریخی و همبستگی ملی نقش مهمی ایفا کرده است. ( روش مطالعه ادبیات و نقد نویسی،1382) احیای هر اثری از آثار ادبی قدیم در حکم یافتن حلقه ی مفقوده ای است که شیرازه ی ادبیات و سلسله ی حیات معنوی و فرهنگی ما را به هم پیوند می دهد، هم راه تحقیق و بحث در لغت و دستور و معانی و بیان، زبان را همراه می سازد، و هم طریق ابتکار و میزان و مقیاس برای تشخیص و تمییز دادن ابتکار از تکرار بدست می دهد. فایده ای که ادبیات می تواند داشته یاشد برای هر فردی به مقتضای هدفش متفاوت است. برای مثال افرادی هستند که تنها برای رفع تکلیف مجبور به مطالعه آن می پردازند و عده ای دیگر برای آشنایی با فرهنگ و عقاید گذستگان و یا حتی عقاید کشور ها و ملل دیگر به مطالعه ی ادبیات روی می آوردند. پس می توان در کل چنین گفت که ادبیات وسیله ای است برای روشن ساختن واقعیات تا آیندگان نیز قادر باشند به نتایج و دیدگا ه هایی که می خواهند برسند.

     ادبیات کارکرد های زیادی دارد که از جمله آن می توان به بیان احساسات و به تصویر کشیدن ارزش های انسانی اشاره کرد. حتی با نگاهی دقیق تر به زندگی روزمره ی خود قادر خواهیم بود مثال های زیادی از فواید ادبیات را بیابیم. برای مثال فیلم نامه ها و یا نمایش نامه هایی که نوشته می شوند، همه خود جزئی از ادبیات به شمار می آیند. حال آنکه فیلم و تأتر در کشور ما جایگاه وسیع و تأثیر گذاری دارد، چراکه یک فیلم آموزنده می تواند در روند رشد فرهنگی و عقیدتی مردم تأثیری شگرف داشته باشد. اگر بياموزيم كه فيلم را نه به عنوان يك پديده منفرد قرن بيستم، بلكه به عنوان ادامه هنرهاي روايتي سنتي مطالعه كنيم، به سهولت در مي‌يابيم كه فيلم توانسته است به تمام عناصر اصلي سنت روايتي دست يافته و آنها را زنده نگهدارد. (http://www.jeihoon.com/p-27631--.aspx)

     در قرن بیستم و رشد و توسعه ی تکنولوژی، بررسی ادبیات کمی سخت به نظر می آید چراکه هر روزه واژه ها و اصطلاحات جدیدی به دایره ی لغات ادبی افزوده می شود. اما این بدین معنا نیست که ورود تکنولوژی به زندگی روزمره سبب کم رنگ شدن نقش ادبیات و نیاز به آن می شود. به نظر من هریک جایگاه خاص خود را دارند. ادبیاتی که در اکثر رسانه ها استفاده می شود به عنوان ادبیات محاوره ای و ادبیاتی که در آثار ادبی استفاده می شود به انواع غنایی، داستانی و ... تقسیم بندی میشود. هریک جایگاه و سبک خود را دارند و ورود یکی به دیگری و یا پیشرفت هریک، تأثیری در کم رنگ نمودن نقش دیگری نخواهد داشت بلکه هریک می تواند سبب پیشرفت دیگری نیز شوند. برای مثال اگر ما در اینترنت در مورد فرهنگ ملتی تحقیق کنیم ممکن است به حرفها و تحقیقات ضد و نقیضی رو به رو شویم اما اگر همان فرهنگ را با استفاده از مطالعه آثار ادبی انجام دهیم به تحقیقی مستدل دست خواهیم یافت. اما از طرفی هر روزه شاهد استفاده های کثیر و متفاوتی از ادبیات در رسانه ها هستیم. سریال ها، فیلم ها، اخبار و ... از زبان که خود جزء اصلی ادبیات است، استفاده می کنند.

     در انتهی، با توجه به جایگاهی که ادبیات در هر یک از زمینه های هنری، علمی ،احساساتی و از جمله در رسانه ها و فرهنگ جامعه دارد می توان چنین نتیجه گرفت که آفرینش متون ادبی و خواندن آن برای انسان ضروری است. چراکه انسان فردی است احساساتی که با مطالعه بخشی از ادبیات می تواند به آرامش دست پیدا کند. از طرفی دیگر با توجه به اجتماعی بودن انسان و به کاربردن زبان- که خود بخشی از ادبیات است- می توان از طریق زبان و ادبیات بر فرهنگ یک جامعه تأثیر گذاشت و هم بلعکس تأثیر گرفت. با استفاده از ادبیات می توان به توصیف و تعریف علوم نیز پرداخت. بنابر این با توجه به تأثیر گسترده ادبیات در علوم مختلفه و از همه مهم تر در ساخت فرهنگ یک جامعه، آفرینش و مطالعه آن نه تنها مفید بلکه ضروری نیز هست. 

 

منابع :

روش مطالعه ادبیات و نقد نویسی/  جان پک و مارتین کویل/ ترجکه دکتر سرور السادات جواهران/ انتشارات مروارید/ 1382

  http://elnazyazdani.blogfa.com/post-9.aspx

http://world.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/17738/

    

      

    

 

|+| نوشته شده توسط حنانه در 90/05/10  |
  نقد شعر

                                   "  انفجاری از درون "

 

 

ساعت ساکتی که در من سال ها ...

 

ساعتِ ساکتی که در من سال‌ها

کسی صدایش را نشنیده

نخوابیده‌است

 

دارد آهسته آهسته خود را کوک می‌کند

تا ناگهان شماطه‌اش را بترکاند   منفجر شود

و گردشِ روز و شب را بپاشد از هم

لحظه‌ها را به هم بریزد

 

آن وقت

دیگر امروز  امروز نخواهد بود

فردا گم می‌کند گورِ دیروز را

 

آن وقت

برمی‌گردم به کودکی

می‌نشینم در دامنت

سر می‌گذارم به سینه‌ات

و گریه‌ام را سر می‌دهم

 

شکایتِ دیروز را با تو خواهم کرد

تو لالاییِ انگشتانت را لای موهایم می‌پیچی

من لب‌های تشنه‌ام را می‌چسبانم به سینه‌ات

و می‌نوشم

جرعه جرعه تمامِ زندگی را

می‌نوشم

و قطره‌ای که از گوشه‌ی دهان به روی گونه‌ام می‌لغزد

لبخندِ من است

برای تو

 

آن وقت

می‌بینی

ساعت ساکتی که بعد از سال‌ها

هق هقِ تیک تاکش را

در بُغضِ شماطه‌اش ترکانده‌است

روی رویای زانوهایت

خوابیده‌است

آن وقت

برمی‌گردم به کودکی

می‌نشینم در دامنت

سر می‌گذارم به سینه‌ات

و گریه‌ام را سر می‌دهم

 

شکایتِ دیروز را با تو خواهم کرد

تو لالاییِ انگشتانت را لای موهایم می‌پیچی

من لب‌های تشنه‌ام را می‌چسبانم به سینه‌ات

و می‌نوشم

جرعه جرعه تمامِ زندگی را

می‌نوشم

و قطره‌ای که از گوشه‌ی دهان به روی گونه‌ام می‌لغزد

لبخندِ من است

برای تو

 

آن وقت

می‌بینی

ساعت ساکتی که بعد از سال‌ها

هق هقِ تیک تاکش را

در بُغضِ شماطه‌اش ترکانده‌است

روی رویای زانوهایت

خوابیده‌است

 

     شاعر در این شعر ابتدا سخن از ساعتی می کند که به اعتقادش سال ها ساکت و آرام بوده ولی همچنان در حال حرکت است. ساعتی که سرانجام از هم فرو می پاشد و دنیا را تغییر میدهد. وی با تغییر روز و شب و بازگشت زمان، به دوران کودکی اش باز می گردد و آرزوی آغوش مادرش را دارد که همچون طفلی سر بر سینه ی مادر گذاشته و از شیره ی جان و زندگی بنوشد. وی آن دوران را برای خود تدائی میکند که چگونه با هق هق سر دادن سر بر بالین مادرش می گذارده و از قطره قطره شیره ی وجودش مینوشید و در انتهی وی خطاب به مادرش می گوید که همان ساعتی که هق هق تیک تاکش را در شماطه اش ترکانده دوباره سر بر زانوهایت نهاده.

     در بند نخست این شعر، شاعر اشاره می کند به ساعتی در وجودش، که معتقد است این ساعت ساکت، بر خلاف ظاهر آرام اش، نخوابیده و همچنان در حرکت است. این بند شاید به گونه ای نشان دهنده ی نوعی درون گرا بودن اوست. چراکه پشت ظاهری آرام، طوفانی سهمگین دارد. در پاراگراف دوم، به نوعی در تثبیت حرف خود سخن می گوید و نکته جالب اینجاست که همان ساعت قادر است دنیایی را تغییر دهد چنان که روز و شب ا از هم بپاشاند. اما سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که چرا "ساعت" ؟ طبق برداشتی که من از شعر داشتم ، با توجه با بندهای بعدی شاعر نوعی بغض درونی را سالیانی ست که به دنبال دارد و آن ها را در وجودش نهفته است و اکنون سعی دارد با بیان بغض اش زمان را تغییر دهد و به دوران کودکی اش در آغوش مادر باز گردد. بنابر این وجودش را به نوعی به ساعتی تشبیه کرده است که قادر است زمان را تغییر دهد و تا بلکه به دوران خوش کودکی اش بازگردد.

     در پاراگراف بعدی شعر جایی که نوشته است "  

آن وقت

دیگر امروز  امروز نخواهد بود

فردا گم می‌کند گورِ دیروز را "

با تشبیهی جالب سعی در تغییر زمان ها کرده است که چگونه امروز دیگر طبق روال عادی زندگی نخواهد بود و دیروز و امروز در هم می آمیزند و چه بسا جاهایشان نیز تغییر می کند. در ادامه سوال دیگری که پیش مب آید حال چرا شاعر در این بحبوحه و دغدغه " مادر " را تکیه گاهی برای آرامش انتخاب کرده است؟ چرا پدر را انتخاب نکرده است؟ طبق آنچه که من برداشت داشتم، مادر به دلیل عاطفه و احساسی که نسبت به فرزندش دارد و اینکه طفل از وجودش ساخته شده است و از همه بیشتر آن عاطفه ی مادرانه ای که وی نسبت به فرزند خویش دارد، او را برای درمان دردهای روحی و بغض های درونی همیشه یاد کرده اند. خصوصیات وجودی و اهلاقی مادر سبب شده که شاعر برای تخلیه وجودش به او پناه آورد و با همان حالات کودکانه و روح پاک و خالصانه اش به بالین وی بازگردد.

     سر انجام در انتهی ، شاعرآن ساعتی که سالیان دراز بغض اش ثانیه به ثانیه در وجودش نهفته بود، با بازگشت به آغوش مادر آرام میگیرد و به خواب فرو میرود. در ابتدای شعر گویا شاعر با نوعی امید، هرچند غم انگیز، سخن میگفت. گویی منتظر اتفاقی بود که مدت ها انتظارش داشت. چراکه با اشاره به لغاتی که " ساعت ساکتی که در من سال ها/ کسی صدایش را نشنیده/ نخوابیده است" به نوعی سعی در اثبات چیزی بر هلاف تصور عامه داشت و به نوعی خواننده را به ادامه داستان جلب می کرد که وی به دنبال چیست و چرا بدان معتقد است. در انتی به همان موضوع به خوبی اشاره می کند و می گوید "

 آن وقت

می‌بینی

ساعت ساکتی که بعد از سال‌ها

هق هقِ تیک تاکش را

در بُغضِ شماطه‌اش ترکانده‌است

   روی رویای زانوهایت

خوابیده‌است "

سر انجام آرام میگیرد و به خواب فرو میرود چراکه به هدف اش دست یافته و آغوش مادرش را دوباره تجربه کرده است.

     در بند های ابتدایی شعر، با بغضی دردناک، شاعر خواننده را به دنبال میکشد. با انفجاری از زمان به آغوش مادر و دوران کودکی اش باز میگردد. بر خلاف بند های نخستین، از اینجا به بعد بسیار آرام و احساساتی، از آن دوران می گوید و به نوعی همان دوران را برای ما تداعی می کند. اما نکته اینجاست که آیا ما به همان میزان آن دوران را به خاطر داریم؟ شاید حتی بتوان گفت که خود شاعر نیز تصوری کامل نداشته است اما توانسته آن احساسات را به خوبی در غالب طفلی که در آغوش مادرش است، به خواننده انتقال دهد. در اصل قضاوتی کلی از موضوع داستان و چرایی سیر آن نتمی توان کرد چراکه شاید دلیل شاعر دلیلی کاملا شخصی بوده که آرزوی بازگشت به آن دوران را داشته. اما در اینجا می توان این گونه شعر را تحلیل کرد که دنیا همچون آن فرد، در جنگ ها، نابه سامانی ها و دشمنی ها، فرو رفته و ناگهان با انفجاری مهیب از آتش درون، به آرامشی باز میگردد که می توان حتی آن آغوش را به خدا و یا حتی به یک امید تشبیه نمود.         

 

|+| نوشته شده توسط حنانه در 90/05/08  |
 

                                       "   ادبیات را چگونه باید شناخت؟  "

     در ابتدا بهتر است به تعریفی کوتاه از ادبیات بپردازیم تا به شناختی بهتر دست پیدا کنیم. ادبیات به هر نوع اثر ادبی شکوهمند گفته می شود که در آن عامل تخیل دخیل باشد و در ضمن با جهان واقع نیز ارتباط معناداری داشته باشد.

     هدف از خواندن هر اثر ادبی می تواند لذت بردن از یک داستان،فهمیدن یک مطلب، عبرت گیری از گذشتگان، پرورش حس زیبایی شناختی و یا حتی یادگیری باشد و اهداف دیگر که این اهداف مسیر خواندن را برای ما مشخص می سازند. خواندن متون ادبی باید با هدف درک زیباییها و جنبه های هنری مطلب باشد بدین خاطر سرعت خواندن متن در متون ادبی نه باید خیلی زیاد باشد نه خیلی کم.

     حال که از خواندن صحبت شد بهتر است نگاهی به چگونگی خواندن متون ادبی و روش های آن بپردازیم. در مطالعه ی متون ادبی می توان از سه روش صامت خوانی ، خواندن با صدا و تند خوانی نام برد. صامت خوانی نیز خود به چهار نوع تقسیم می شود: 1. خواندن تجسّمی: هدف این نوع خواندن درک عمیق تر، تحریک حسّ کنجکاوی و مشارکت فعّالانه در مطالعه است. 2.دقیق خوانی: ما در این نوع خواندن به افکار اصلی نویسنده پی می بریم و ارتباط بین مطالب و خلاصه ی متن را درک می کنیم و می توانیم از آن نتیجه گیری کنیم. 3. خواندن انتقادی: در این روش، فرد به تجزیه و تحلیل مطالب، ارزش گذاری و قضاوت مطالب و برقراری ارتباط بین جوانب مختلف مطالب می پردازد. 4.خواندن التذاذی: در این نوع خواندن ما باید به دنبال یافتن زیبایی های موجود در شعر و نثر باشیم، مانند: تشبیه، استعاره، وزن و قافیه و ... و این روش مؤثّری است برای پرورش حسّ زیبایی شناختی و تقویت ذوق ادبی. همچنین خواندن با صدا هم به دو دسته ی خواندن خطابی و همخوانی تقسیم می شود. روش های مهم دیگر خواندن ادبیات خواندن اجمالی و تند خوانی است. هدف از خواندن اجمالی، رسیدن به نکته های مهم متن یا کتاب است. (http://roohallahghodrat71.blogfa.com/post-14.aspx)  حال اگر بخواهیم به این موضوع بپردازیم که هریک از این روش ها برای کدامیک از انواع ادبی موثر تر خواهد بود بهتر است آن را در ابتدا به خود فرد واگذاریم اما بر اساس شواهد می توان گفت که برای مثال به منظور حفظ اشعار بیشتر افراد سعی در خواندن با صدا دارند و یا برای مطالعه ی رمان و یا داستان روش صامت خوانی پیشنهاد می شود چراکه از این طریق قدرت تمرکز بیشتر خواهد شد.

     برای شناخت ادبیات می توانیم در ابتدا به بررسی و مقایسه روش های شناخت در علومی چون فلسفه، تجربه و عرفان بپردازیم.

     روش های شناخت در علوم مختلف متفاوت است. برای مثال در علوم فلسفی  از احوال كلّي وجود، بحث مي‏كند. ولي اين مقدار، كافي نيست كه به ماهيّت مسائل فلسفي پي ببريم، البتّه شناخت دقيق اين مسائل هنگامي حاصل مي‏شود كه عملاً به بررسي تفصيلي آنها بپردازيم. و طبعاً هر چه بيشتر در اعماق آنها غور كنيم و احاطه‌ي بيشتري پيدا نماييم حقيقت آنها را بهتر در خواهيم يافت و هدف از آن یافتن پاسخ پرسش هایی بنیادی در مورد انسان است. اما در علوم تجربی همانطور که از اسم آن پیداست هدف از مطالعه ی آن درک محیط پیرامون به واسطه ی تجربه و پیدا کردن خواص شیمیایی، فیزیکی و زیستی اشیاء است.   روش دیگر کسب شناخت به وسیله روش عرفانی و کشف و شهود است که آن هم خالی از ایراد نیست. چون شناخت یک مفهوم ذهنی است و شهودی است و کاری به مفهوم ذهنی ندارد .از سوی دیگر تفسیر و توضیح دستاوردهای ناشی از شهود، با مباحث عقلی و فلسفی، امکان پذیر نیست. مگر آن شخص، پس از سال ها تحصیل از راه صحیح ، مهارت بسیار زیادی در بیان این گونه مطالب پیدا کرده باشد.( اسحاقی، 1389)

     حال از بین روش های نام برده، می توان گفت که قوه ی عقل و تفکر و مسائل عرفانی و فلسفی بیشتر و بهتر به درک مسائل ادبی ما را یاری می رساند. چراکه با توجه به تاریخ ادبیات ایران، بیشتر آثار ادبی ایران همچون آثار فردوسی، حافظ و حتی سعدی، سرشار از مسائی عرفانی و اخلاقی می باشند که تنها با تفکر و تبحر در شناخت آثار عرفانی و فلسفی می توانیم به درک عمیقی از آنها بپردازیم.

     به سبب اهمیت و ارزش به سزایی که ادبیات داشته است، انسان ها همواره بر آن بوده اند تا برای شناسایی و درک هرچه بیشتر ماهیت و اهمیت آن به تفکر و تعمق پرداخته و تعریف جامع و مانعی از آن به دست بدهند. از آنجایی که ادبیات خود برخواسته از قوه ی تخیل و ابتکار و ذوق و قریحه ی زیبایی شناختی است که همه، از احساسات نویسنده ای برمی خیزد که خود گرد آورنده آن اثر ادبی است، نابر این می توان چنین گفت که ذوق و سلیقه ی شخصی هر فرد و میزان علاقه و تبحر وی در یادگیری و شناخت ادبیات می تواند بسیار موثر باشد.

     در انتها، پس از همه این سخن ها به نکته ی انتهایی و اصلی از جایگاه شناخت ادبیات در نحوه ی شناخت خودمان و جهان پیرامون مان، می رسیم. مشکلات موجود در جوامع کنونی چون اضطراب، ترس، کمبود امکانات رفاهی و بهداشتی و سایر مشکلات اقتصادی، سیاسی و حتی فرهنگی همه برخواسته از جامعه ای با فرهنگی ابتدایی است. در این لحظات حساس اندیشمندان اند که موظف اند ریشه های این نابه سامانی ها را بکاوند و در حد مقدور خود راه علاجی بیابند و اهل ادب نیز در حوزه ی خود یاری برسانند. آری آن گاه که توانستیم جامعه خود را سامان دهیم می توانیم به شناختی بهتر از خود نیز برسیم.

 

منابع :

1. مجموعه مقالات نخستین همایش ملی ایران شناسی، جلد اول، نشر همایش نامه و بنیاد ایران شناسی، 1383

2. اسحاقی، عبدالباقی (1389) انواع شناخت. دین پژوهی. اصلاح ۲۴۵. سال پنجم. http://eslahnw.ir/article/1451 {بازیابی شده در تاریخ 18 تیر 1390}

 

3. http://siroos19.blogfa.com/post-5.aspx

4. http://hamdamesetareha.blogfa.com/post-3.aspx

5. http://roohallahghodrat71.blogfa.com/post-14.aspx

|+| نوشته شده توسط حنانه در 90/04/25  |
 
 

                                                                         ادبیات علم است یا هنر؟

     به راستی ادبیات جزء کدام مقوله قرار خواهد گرفت، علم یا هنر؟ آیا میتواند هر دوی آنها را در بر گیرد یا تنها جزء یک دسته از آنهاست؟ اینها سوالاتی است که ما در این مقاله سعی در حل آنها داریم. در ابتدا به تعاریفی از علم و هنر می پردازیم و در انتها به مقایسه آن دو با ادبیات.حال به در آمدی از تئوری هنر تولستوی می پردازیم.

     "تخنه"  که با "تکنیک" به انگلیسی و فرانسه و "فن" به عربی و "هنر" به فارسی به معنی جدید و خاص لفظ، هم معنی است، در نظر افلاطون و ارسطو عبارت است از ساختن و تکمیل کردن و محاکات طبیعت با قوه ی خیال. بنابراین ذات و حقیقت نحوی از "تخنه" با تخیل ابداعی سر و کار پیدا می کند و تخیل ابداعی نیز با محاکات همراه است. از این لحاظ، مطابق تفکر افلاطونی و ارسطویی در حقیقت جنبه ی مابعدالطبیعی هنر و تخنه و ذات آن همین تقلید و محاکات از عالم واقع و طبیعت است. موضوعی که در این بین مطرح می شود خصوصیات هنر به منظور تشخیص آن از سایر آثار غیر هنری است. برای مثال اگر انسانی به هنگام خواندن و دیدن و شنیدن اثر انسان دیگر، بی آنکه از جانب خود فعالیتی انجام دهد و بی آنکه تغییری در نظرگاه و وضع فکری خویش پدید آورد، حالت روحی خاصی را دریابد که او را با سازنده ی اثر و افراد دیگری که مانند او، موضوع هنر ر دریانفته اند متحد سازد، موضوعی که چنین حالتی را بوجود می آورد، موضوع هنری است.(1) تمام آثار هنری از لحاظ ارزش، بر حسب وجود سه شرط : "خصوصیت ممتاز"، "روشنی" و "صمیمیت" طبقه بندی می شوند. آنچه که میتوان از این گفته ها نتیجه گرفت آن است که هنر بر پایه ی عواطف و احساسات و تخیل استوار است (طبق گفته ی تولستوی) عناصری که همگی با درک و فهم شخصی انسان، بر گرفته از احساساتش، مرتبط اند.

     در مقایسه ی ادبیات با هنر می توان چنین استدلال کرد که برای مثال یکی از شاخه های هنرنقاشی است. هردو پدیده ای هنری هستند که از احساسات برگرفته شده اند اما تنها تفاوت آنها در تجلیات بیرونی آنهاست. به گونه ای که نقاشی با رنگ و خطوط تجلی می کند اما ادبیات با الفاظ. پس می توان چنین گفت که ادبیات از عواطف و احساسات سرچشمه میگیرد همان گونه که نقاشی نیز اندیشه و احساسی را با خود همراه دارد.(2)

    حال به تعاریفی از علم و واژه ی آن می پردازیم. علم درباره ی بدست آوردن دانش دقیق و قابل اتکا از دنیای اطراف ماست. کلمه ی علم در زبان عربی به چندین معنی است : دانستن و دانش و حتی آموختن و آموزیدن. علم در واقع کشف کردن واقعیت هایی است که وجود و جریان کلی آنها به طور کلی مستقل از وجود انسانی و عوامل ادراک انسانی( حس، خیال و عقل) باشد.(3) در حقیقت می توان چنین برداشت کرد که علم عاری از هرگونه احساس و عواطف انسانی است که تنها بر پایه ی اصولی است که در دنیا مورد پذیرش است. آنچه که به عنوان یک اصل همه گی آن را می پذیرند.

     اگر بخواهیم ادبیات را با علم مقایسه کنیم میتوانیم آن را از چندین جهت مورد بحث قرار دهیم. یک از دیدگاه "هدف" آن دو است که هدف علم همانطور که گفته شد کشف واقعییات و آگاه سازی است و هدف ادبیات بیان احساسات و عواطف انسانی است. دیگر از جهت "روش" است. علم با آزمایش و مشاهده به اطلاعات خود دست پیدا می کند ودر انتها در غالب مقاله ای آن را ارائه می دهند ولی ادبیات این روش ها به نظم و نثر ختم میشوند.(4) ولی از نظر موضوع بیشتر می توان شباهت هایی بین علم و ادبیات یافت. اما ممکن است هریک از دیدگاه خودشان به موضوع توجه کنند برای مثال در موضوع اگاه سازی جامعه و یا بیان رابطه ها، علم به بیان رابطه های بین اشیاء می پردازد ولی در ادبیات به رابطه ی بین زبان و کلمات می پردازد.

در مقایسه ی علم و هنر می توان چنین استدلال کرد که علم از لحاظ عقلانی بودن همیشه به دنبال استدلال بر پایه ی منطق است در حالی که هنر از احساسات و تخیل نشأت می گیرد. یک نظریه ی علمی را نمی توان تنها به دلیل تخیل و احساسات یک دانشمند پذیرفت. اما وجه مشترک بین علم و هنر در "هدف" آنها ست که این وجه مشترک همان تلاش برای درک حقیقت است. هریک با به کارگیری بازار و روس های خود در این جهت همواره تلاش میکنند تا به حقیقت دست پیدا کنند.

     در انتها می توان این نتیجه گیری را داشت که که ادبیات را نمی توان تنها جزء یکی از دو مقوله ی علم یا هنر قرار داد چراکه ادبیات به احساسات و عواطف و تخیلاتی نیاز دارد که همان را در هنر به طور بارز مشاهده میکنیم و از طرفی دیگر به استدلال و منطق علم جهت آگاه سازی و درک حقایق. ما به عینه می توانیم بسیاری از آثار ادیبان را مشاهده کنیم که از زبان علمی و روش منطقی جهت خلق یک اثر ادبی (هنری) استفاده کرده است و یا بالعکس دربسیاری از آثار علمی دانشمندان م یتوان تخیل و دانش هنری را مشاهده کرد که برای تفهیم یک اثر علمی به دیگران آن را به کار گرفته است. این مطلب در اصل رابطه ی دو طرفه ی بین ادبیات با علم و هنر را نمایان می شازد که هریک لازم و ملزم یکدیگر اند.

 

منابع :

(1) (هنر چیست/ تولیتوی/ ترجمه کاوه دهگان/ مقدمه )

(2) وبلاگ سپنتا

(3) www.schoolnet.ir/~hesabi/hesabi/modules.php?name=News&file=article&sid=43og.ir/post/13

(4) وبلاگ سپنتا  

 

|+| نوشته شده توسط حنانه در 90/03/08  |
 
 

                                                                 " نقد شعر "

به فردا

یاد مارا زنده دارید ای رفیقان،

که ما در ظلت شب،

زیر بال وحشی خفاش خون آشام،

نشاندیم این نگین صبح روشن را

به روی پایه ی انگشتر فردا.

ولی ما دیده ایم اندر نمای دوره ی خود

حصار ساکت زندان

که در خود می فشارد نغمه های زندگانی را.

و رنجی کاندرون کوره ی خود می گدازد آهن تن ها،

طلسم پاسداران فسون، هرگز نشد کارا

کسی از ما

نه پای از راه گردانید

و نه در راه دشمن گام زد

و این صبحی که می خندد به روی بام هاتان

و این نوشی که می جوشد درون جام هاتان،

گواه ماست، ای یاران!

گواه پبیمردی های ما

گواه عزم ما

کز رزم ها

       جانانه تر شد!

 

     در بند نخست این شعر، به زنده نگاه داشتن یاد و نام کسانی اشاره میکند که روزگاری در دوران سیاه و ظلم آلود آن زمان، موفقیت  پیروزی های بسیاری به دست آوردند. افرادی که در دوران ظالمانه ای زندگی می کردند، از خاطرات خود از آن می گویند که فشار و خفقان در همه جا حکم فرما بود. از رنج و عذابی سخن می گویند که در کوره ی خود، انسانها را همچون پاره آهنی، ذوب می کردند. هیچ یک از نگهبانان و پاسداران، نه در راه آنان( رنج دیدگان) قدم نهادند و نه در راه دشمن. گویی که افسون شده اند و ظلم و تزویر بر همه جا حاکم بود. صلح، آرامش و امنیتی که هم اکنون در زمان ماست، حاصل از فداکاری ها، پایمردی ها و رزم های همان رنج دیده گان و مبارزان دوران پیش است. گواه بر این است که صلح و آرامش در هیچ زمان ارزان به دست نمی آید. چراکه فداکاری ها و جانفشانی های بسیاری در این راه شده است. در برابر ظلم و ستم، سکوت حکم مرگ را دارد و می بایست در مقابلش ایستاد و به پاس از این جانفشانی ها، نام و یاد مبارزان را گرامی می داریم. شاعر در عین یاد آوری برخی ارزش ها که گاه ساده از کنارشان می گذریم و به فراموشی می سپاریم شان، خواهان زنده نگاه داشتن این ارزش هاست وهمچنین تشویق به ادامه ی مسیری که گذشتگان آن را پی موده اند تا به پیروزی رسند نیز پرداخته است.

     شاعر در بند نخست شعر، اشاره به این دارد که گذشتگان و مبارزان، از جوانان و کسانی که در این زمان زندگی می کنند، یاد و نامشان را همچون "دوست" پاس دارند. چراکه جوانان را به عنوان نزدیک ترین افراد به خود پنداشته اند که راز دلی را با آنها در میان می گذارد و از آن زمان برایشان باز می گوید. سخن می گوید از دوران خفقانی که با وجود ظالمان و مرگ خواهان بسیار، آینده ای روشن را که همچون نگینی با ارزش می ماند، بنا نهادند. در حقیقت در این بند شاعر بین نگین و ارزش معنوی تلاش و مقاومت پیشینان، رابطه ای ایجاد کرده است. چراکه هردو ارزشمند اند. در ابتدای همین بند:  "به گلگشت جوانان یاد ما را زنده دارید ای رفیقان..." ارزشی معنوی در حکم قدر دانی از تلاش ها و مبارزات مبارزان را بیان می کند، که در ادامه ی بند، فضای خفقان و ظلم آلود آن زمان را با تشبیه به خفاشی خون آشام تصویر کرده است. البته قابل ذکر است که می توان حاکمیت را نیز به خفاش خون آشامی تشبیه کرد که شبانه به طعمه اش حمله می کند و آن را نابود می سازد.

     در بند دوم شعر، مجداد با یار آوری لغاتی چون "حصار، ساکت و زندان" فضای تاریک آن زمان را به تصویر می کشد و به جزئیات می پردازد و نکته ی بارز در این بند "نغمه های زندگانی" است که نویدی است از آینده ای روشن که با توجه به خوش آهنگ و دلنشین بودن نغمه و به کار بردن آن در کنار لغت "زندگانی" نویدی از پیروزی در آینده را می دهد. در بند سوم، با ادامه ی بازسازی فضای ظالمانه ی آن دوران، شدت رنج و عذاب را بازگو می کند که چگونه ظلم واسطه ای برای رنجی می شود که نتیجه اش نابودی انسان هاست. شاعر با تشبیه رنج به کوره ای که حتی "آهن تن ها" را نیز می گدازد، این حس عذاب درونی را القاء کرده است.

     در قسمتی از شعر که ابتدای آن به صورت : "طلسم پاسداران فسون، هرگز نشد کارا کسی از ما..." نشان می دهد که رزمندگان و پیشینیان در فداکاری ها و پاسداری های خود تنها بوده اند و هیچ یک از افراد، به آنان ملحق نشده اند. بساری بوده اند که نه از راه و مسلک خود قدمی فراتر نهاده اند و آرمانی تر نگریسته اند و نه حتی در راه دشمن گام نهاده اند. در این قسمت شاعر نوعی تنهایی را در عین نیازمندی نمایش می دهد که گرچه در اوج نیازمند بودن، یاری به آنها نرسیده است. کسانی که هم اکنون در دنیای امروزی نیز می توان نظیرشان را یافت که تنها راه و روش خود را می پیمایند و از ترس جان خویش، قدمی کج بر نمیدارند هر چند حتی در راه دشمن باشد!

     در ادامه ی بند مجددا فضای پیروزی را می توان یافت که همراه با "روشنی صبح" بر روی بام های آیندگان (کسانی که هم اکنون زندگی می کنند) می تابد که نتیجه ی تمام آرامشی که انسان ها دارند، گواه تلاش ها و مبارزات پیشینان بوده است. شاعر از ابتدا تا انتهای شعر، سیر دوران حکومت های ظالمانه را بیان کرده است. وی در ابتدای شعر، زنده نگاه داشتن یاد پیشینان را یادآور نمود و پس از توصیف چهره ی ظالمانه ی آن دوران، در انتها دوباره به پاس از آنها پرداخته است.

      در طول شعر می توان هدف از گرامی داشتن ارزش ها را به خوبی مشاهده کرد که شاعر در صدد زنده نگاه داشتن برخی ارزش ها و معانی بوده است که گاه به فراموشی سپرده می شوند و ما پس از اندکی فراموش می کنیم که از کجا بوده ایم و به کجا آمده ایم! پشت هر پیروزی، شکست ها و یا حتی ظلم ها و ستم هایی بوده است که ثمره اش در آینده صلح و آرامش است. در کنار ترس حاصل از ستم حکومت، شجاعت و مقاومت می تواند راهی برای رسیدن به موفقیت باشد. نه می بایست بی هدف زندگی کرد بدون حتی ذره ای تغییر مسیر در زندگی و نه در راهی قدم نهاد که به ظلم منتهی  شود. سکوت در مقابل ظلم حکم مرگ را دارد و مقاومت و مبارزه حکم صلح و آرامش.       
|+| نوشته شده توسط حنانه در 90/03/08  |
 
                                              " ادبیات چیست؟ "

     هر جامعه و ملتی با فرهنگ خود زنده است و فرهنگ و ادبیات هر اجتماعی لازم و ملزم یکدیگر و پیوسته یا رویاروی هم اند. ادبیات مسیر تکامل هر جامعه ای را نشان میدهد و افراد را در مسیری قرار می دهد که بتوانند به اجتماع خود خدمت نمایند و گامهای ارزنده ای را در این راستا بردارند. حال ببینیم ادبیات چیست چراکه ادبیات هر ملت نمایانگر روح، تفکر، زندگی و فرهنگ آن ملت است. زیرا انگیزه ی آفرینش هر اثر ادبی، کیفیت روحی آفریننده ی آن اثر و محیطی که در آن زندگی می کند را نمایان میسازد.

     مفهوم لغوی ادبیات از ریشه ی دو حرف "دب" گرفته شده است که در لغت نامه ی دهخدا به صورت [ آ د بی یا ] ( ع ا ) دانش های متعلق به ادب، نوشته شده است. در اصطلاح به معنی حس معاشرت، طور پسندیده، اثر ادبی، اخلاق حسنه و طریق شایسته است. واژه ی "ادب" را فرهنگ های دیگر لغت به معانی فرهنگ، دانش، هنر، حسن محضر، آزرم، حرمت، پاس، تأدیب و تنبیه تعریف کرده اند و پیشینیان آن را شامل علوم لغت، صرف، نحو، معانی، بیان، بدیع، عروض و قافیه دانسته اند. بنابراین توضیح و تلفیق ادبیات از سایر علوم کاری دشوار و بسی امکان ناپذیر است چراکه کلیه علوم ظریفی را به دنبال خود میکشد که به نحوی از انحاء با ذوق و فطرت و سرشت آدمی سروکار دارد. همین تلفیق ادبیات با سایر علوم است که سبب می گردد گروهی ادبیات را وسیله ای برای رسیدن به مقاصد و اهداف خود دانند. آنها معتقدند که ادبیات زبان گویای هر ملت است که تمایل انسان به ارتباط با دیگران و آشنایی با فرهنگ و زبان جوامع دیگر، سبب وسیع شدن دامنه ی لغات و استحکام پیوند میان آنها شده است.

     ادبیات از 4 عنصر عاطفه، معنا، اسلوب و خیال تشکیل شده است که هر قطعه ی ادبی از هر نوع که باشد این 4 عنصر را دربر دارد. در حقیقت با وجود این عناصر می توان متن های ادبی و غیر ادبی را از هم تشخیص داد. هریک از این عناصر خود به نحوی روی خواننده تأثیر می گذارد و سبب کشش و ترغیب در خواننده می شود.

      در گذشته ادبیات را بر اساس ظاهر و فرم آن ها دسته بندی می کردنند که هم اکنون اشکال ظاهری رایج در ادبیات به دو دسته ی کلی نثر و نظم تقسیم می شود که هر کدام شامل قسمتهای دیگری هستند. نظم و شعر به صورت قالب های غزل، قصیده، مثنوی، قطعه، شعر نو، رباعی و ... است. نثر به صورت انواع ساده، مسجع و متکلف تقسیم بندی شده اند. امروزه، در جوامع اروپایی و همچنین ایران، ادبیات را بر اساس محتوا به 6 دسته ی : حماسی، نمایشی، داستانی، پایداری، غنایی و تعلیمی تقسیم بندی می کنند.

     کوشش های بسیاری در حیطه ی تعریفی برای زبان صورت گرفته که برخی آن را نوشته ای تحلیلی به معنای داستان یا نوشته ای که حقیقی نیست تعریف کرده اند. اما با تأملی کوتاه درباره ی آنچه مردم عموما ادبیات به شمار می آورند حاکی از آن است که این تعریف کامل نیست. در جوامع گوناگون و نویسندگان مختلف جهان، همچون نیومن، به حقیقت هایی می توان پی برد. وی یقین داشت که تأملات الهی او حقیقت دارند، حال آنکه امروزه در نظر بسیاری از خواننگان فقط داستان تلقی می شود. بعلاوه اگر ادبیات بیشتر شامل نوشته های واقعی باشد، بسیاری از داستان ها به ناگزیر خارج از قلمرو آن قرار می گیرند. داستان مصور سوپرمن و رمان های میلز و بون تخیلی هستند. اما عموما ادبی و به طریق اولی ادبیات محسوب نمی شوند. اگر ادبیات نوشته های "خلاق" یا "تخیلی" است ایا می توان استنباط کرد که تاریخ، فلسفه و علوم طبیعی غیر خلاق و غیر تخیلی اند؟ 

     ادبیات را می توان بر مبنای اینکه زبان را به شیوه ای خاص به کار می گیرد تعریف کرد. به موجب این نظریه ادبیات نوعی نوشته است که به گفته ی منتقد روس، رمن یا کوبسون، نمایشگر "درهم ریختن سازمان یافته ی گفتار متداول" است. این تعریف از "ادبی" بودن را در واقع فرمالیست های روسی مطرح کردند کخ ویکتور شلکوفسکی، رمن یا کوبسون، اوسیپ بریک از آن جمله بوده اند. از دیدگاه آنها، ادبیات نظام ویژه ای از زبان بوده نه چیزی شبیه مذهب یا روانشناسی و یا جامعه شناسی. نظامی که قوانین، ساختارها و ابزار خاص خود را دارد که که باید به مطالعه ی آن پرداخت نه این که آنها را به چیز دیگری تقلیل دهد. اثر ادبی وسیله ای برای بیان عقاید، انعکاسی از واقعیت اجتماعی و یا تحقق بخشیدن به حقیقتی متعالی نبود، بلکه واقعیتی مادی بود که کارکرد آن همچون عملکرد یک ماشین قابل تحلیل بود. اثر ادبی از دیدگاه فرمالیست ها از کلمات ساخته شده بود نه مقاصد یا احساسات و اشتباه بود اگر آن را تراوشی از ذهن نویسنده به شمار می آوردند. (برعکس نظریه ای بیان شد) آنها معتقد بودند که زبان ادبی ومجموعه ای از انحرافاتی از هنجار یا نوعی طغیان زبانی می باشد. به عبارت دیگر ادبیات نوع "خاصی" از زبان است که با زبان متداولی که به کار می بریم در تقابل است. اما در اینجا مبحثی مطرح می شود که به نوعی مخالف این نظریه را بیان می کند. مثلا به کار بردن وازه ی "کوی" به جای "کوچه" می تواند در فلان شهر شاعرانه به شمار آید و در شهر دیگر به زبان معمول تعلق داسته باشد. یا برای مثال می توان اصطلاحات کوچه بازاری را نام برد. به صرف بررسی چنین متنی، بدون آن که اطلاعات بیشتری درباره ی کارکرد واقعی آن به عنوان یک قطعه ی نوشتاری در درون جامعه ی مورد نظر داشته باشیم نمی توان گفت قطعه ی مزبور اثری نیست. این بدان منظور نیست که که فرمالیست های روسی به این نکته پی نبرده بودند بلکه منظورشان از "ادبی بودن" کاربرد های زبانی خاص بود که نه تنها در متون ادبی بلکه در بسیاری موارد خارج از این متون نیز عرضه می شد. اگر بخواهیم ادبیات را از دیدگاه فرمالیست ها مورد بررسی قرار دهیم، تنها مقوله ی شعر است که مورد بررسی قرار می گیرد چرا که آنها در بررسی متون نثر نیز همان فنون بررسی شعر را به کار می گرفتند. در حالی که ادبیات فراتر از شعراست.

     با توجه به مطالب گفته شده، ادبیات را می توان وسیله ای برای بیان عقاید، مجموعه ای از نظام ویژه ی زبان که قوانین، ساختار ها و ابزار خاص خود را دارد، نسبت داد. در حقیقت تعریفی که می توان برای ادبیات کرد مجموعه ای از دو مفهوم گفته شده در متن است چراکه ادبیات را می توان هم راهی برای بیان مقاصد دانست که از جوهره ی وجود نویسنده بر می آید و هم مجموعه ای از نظلم بهم پیوسته ی زبان و یا در هم ریختن سازمان یافته ی گفتار متداول .

 

 

                                             

                                                کتاب شناسی

 

فارسی :

مروری بر ویژگی های زبان فارسی، محمد حسین مجاهد، نشر مرکز

نظریه ی ادبی، تری ایگلتون، ترجمه ی عباس مخبر، تهران، نشر مرکز، 1380

انگلیسی :

                                                                                                              http://sepanta-minoo.persianblog.ir/post/11

 

|+| نوشته شده توسط حنانه در 90/03/08  |
 
هیاهویی به پاست و صدایش را تا چند کوچه ی بعد میشنوم...برای توست ...برای وجود عاری از فرسودگی و ناتوانی تو... و تویی همان رستم همیشگی با کلاه خود و اسب . در بین هیاهویی که شبهای مدیدی صدای ناله اش در گوشم میپیچد تو را میبینم که میروی با تمام قوایت تا بسازی وجودش را از هیچ!   
|+| نوشته شده توسط حنانه در 89/10/07  |
 
 
بالا